یکی از دوستان برایم پیامکی فرستاد که ذهنم را بدجوری درگیر خود ساخت:
خدایا!
بارها دقیقا همان جایی دستم را گرفتی که می توانستی مُچم را بگیری...
شکرت خدا
حالم از اين جمله به هم مي خورد:
مرد كه گريه نمي كنه
كي گفته مرد كه گريه نمي كنه؟ آدم ابوالبشر كه جد همه آدم هاست مگر بعد از خروج از بهشت چندين سال گريه نكرد؟ او مرد نبود؟ توي تاريخ ما مردهاي زيادي بودند كه كم گريه نكرده اند. مولايمان كه توي دعاي كميل مي گفت: ارحم من راس ماله الرجا و سلاحه البکا...
اين روزها اگر مردي اشك بريزد، يك جوري نگاهش مي كنند كه انگار دارد گناهي يا جرم و جنايتي مرتكب مي شود.
اين روزها دلم گرفته است. از بچگي يادمان داده اند كه:
هر که در این بزم مقربتر است
جام بلا بیشترش می دهند
والله ما اينقدر جام بلا خورده ايم و نوشيده ايم كه ديگر معدهي قلبمان دارد مي تركد. آنقدر اين جام بلا را توي حلق ما ريخته اند كه ديگر از چشمانمان دارد بيرون مي زند. آنوقت مي گويند: مرد كه گريه نمي كند!
اينها كه اشك نيست. اينها اثرات نوشيدن بيش از حد جام بلاست. اينها اثرات زياده از حد مقرب بودن است!
توي همه اين دلگرفتگي ها و دلتنگي ها، ديشب براي آنكه حالمان بيشتر جا بيايد، خرگوش كوچولويي كه از چند روز پيش ميهمان خانه ما شده بود و كلي سرگرممان كرده بود هم در عين ناباوري دراز به دراز افتاد كف سبدش و چشم هاي ارغواني و خوشرنگش را به روي ما بست. (شرح آمدنش را در وبلاگ همسرم بخوانيد)
دلم گرفته بود. به همسر گفتم دلخوشي به ما نيامده.
او هم متعجب گفت: خرگوش دلخوشيت بود؟
جوابي ندادم اما توي فشارهاي اين زندگي يك خرگوش 10 سانتيمتري هم بعضي موقع ها مي شود دلخوشي آدم. توي شلوغي آدمها بعضي وقت ها سكوت يك خرگوش و شنيدن حرف هايت، حالت را خوب مي كند. صداي هويج خوردنش مي شود بهترين موسيقي دنيا (حتي اگر از اينكه يكي بيخ گوشت چيزي را گاز بزند و صداهايي از دهانش دربياورد متنفر باشي)
به هر حال عيش مان كامل شد. ديشب چندباري اشك تا دم چشم هايم آمد اما قورتش دادم. امروز ظهر پشت فرمان ماشين بهترين فرصت بود تا يك دل سير گريه كنم. عينك آفتابي را به چشمم زدم. شيشه را تقريبا بالا كشيدم و صداي پخش را بالا بردم تا كسي نه چشم هايم را ببيند و نه صدايم را بشنود.
آنوقت به راحتي و مثل يك مرد گريه كردم. قدري دلم آرام شد از بارش چشمهايم. اما نمي دانم چرا باز هم دلم گريه مي خواهد.
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
خواستم بگويم گريه كردن چيزي از مرد بودن كم نمي كند. تازه بعضي وقت ها گريه نكردن آدم را از مردانگي مي اندازد. شايد هم از آدميت.

بيا اين شاخ شدن شيخكهاي كشورهاي حاشيه خليج فارس را بيخيال شويم. اصلا بگذار آنها گلو يا هرجاي ديگرشان را كه دوست دارند پاره كنند و اسم اين خليج تا هميشه فارس را جعل كنند. بگذار آن جوانك غوره نشده، اداي مويزها را دربياورد و يك جايش يا همه جايش از اينكه رئيس جمهور ما به يكي از جزاير سهگانه ايراني خليج فارس سفر كرده بسوزد. آن بچه نه سنش به ماندگاري نام خليج فارس و جزاير ايراني قد مي دهد و نه عقلش.
بگذار هر شِكري دوست دارند بخورند. بگذار آن طرف آبي ها و غربيها پدرشان دربيايد تا تاريخ را جعل كنند.
برايت اصلا مهم نباشد كه وقتي توي موتورهاي جست و جوگرشان عبارت persian gulf را تايپ مي كنيم، پيشنهادهاي بيشرمانه جعلي به تو مي دهند.
اينها همه نشان از اين دارد كه بزرگي كشور من و تو دارد ميچزاندشان. همه جايشان دارد آتش ميگيرد از اينكه ايران ما بزرگتر و بلندمرتبه تر از جمع همه اين به اصطلاح كشورهاي حاشيه خليج فارس است.
بگذار آنها هر غلطي دوست دارند بكنند. بگذار اسم همه خيابانهايشان را ابوموسي، تنب كوچك و بزرگ و خليج ع ر ب ي بگذارند.
خودشان هم مي دانند دارند غلط زيادي ميكنند و شكر بسيار تناول مي كنند.
آنها چون عمرشان به تاريخ اين مملكت قد نمي دهد، فراموش كرده اند كه بزرگتر از اين كوچكترها را ادب كرده ايم. اينها كه عددي نيستند.
امروز كه 10 ارديبهشت است و توي تقويممان به نام روز ملي خليج فارس ثبت شده يادآور همان روزي است كه پرتغالیها را از تنگه هرمز بيرون انداختيم.
امروز خليج تا هميشه فارس را باز هم توي چشم بعضيها فرو ميكنيم تا چشمهاي تنگشان نام اصيل اين خليج زيبا را فراموش نكند.

1) تا به حال گذرت به پژوهشگاه رويان افتاده است؟ تا به حال آدمهاي در حسرت فرزند داشتن را از نزديك ديده اي؟ تا به حال نذر و نياز كردن مردماني را ديده اي كه دلشان ميخواهد بچه داشته باشند؟ تا به حال كنار ضريح امام رضا(ع)، حضرت معصومه(س) يا پنجره فولاد يا هر جاي زيارتي آدمهايي را ديده اي كه زير لب زمزمه مي كنند و اشك مي ريزند و از خدا مي خواهند تا دامن خودشان يا يكي از عزيزانشان را سبز كند؟ تا به حال آدمهاي حسرت به دل را ديدهاي؟ تا به حال زنان و مرداني را كه با چشم حسرت و يك لبخند تلخ بازي بچه هاي ديگران را تماشا مي كنند ديده اي؟
2) تا به حال به بچه ها با دقت نگاه كرده اي؟ تا به حال يك نوزاد را در آغوش گرفتهاي؟ تا به حال يك نوزاد انگشتان دستت را گرفته است؟ ديدهاي چطور انگشتت در همه دست او جا مي شود؟ تا به حال به صورتش دقت كرده اي؟ به چشمهايي كه سياهياش بيشتر از سفيدي است؟ كُركهاي نرم روي صورتش را ديدهاي؟ لبان كوچكش، اندام ظريفش، پاهاي چند سانتياش را نوازش كرده اي؟
3) عكس بالاي اين مطلب را ديدهاي؟ با دقت ديده اي؟ نديده اي؟ لطفا اين رول وسط موست را به حركت دربياور و عكس را با دقت بيشتري ببين. عكس را كه ديدي، موس را روي عكس نگهدار و تا توضيحش را هم بخواني.
3) تا به حال آدمهايي را ديدهاي كه فقط ظاهرشان آدم است؟ لطفا براي من شعار ندهيد كه شايد وضع مالي شان بد بوده... شايد ناچار شده اند... شايد فلان و بهمان. حالم از اين توجيهات به هم مي خورد. من اين توجيهات مسخره را نميپذيرم.
امسال فاطميه براي من مثل هميشه نبود. فاطميه مثل هميشه بود. من آن آدم! هميشگي نبودم.
همين دو روز پيش داشتم طالب صفحه آخر روزنامه را آماده ميكردم (با حفظ سمت! مسئوا صفحه آخر روزنامه هم هستم. هر روز چند تا نقد طنز به آقايان مسئول، يك يادداشت آخر و... بخشي از كار من توي صفحه آخر روزنامه است) كه يكي از بچه ها شعري را داد تا به مناسبت شهادت حضرت ياس توي صفحه آخر كار كنم. شعر را خواندم و گريستم. شعري از سيد حميدرضا برقعي.
معمولا كمتر پيش ميآيد شعري آنقدر اثرگذار باشد كه اشكم را درآورد. اما اين شعر چشمهايم را خيس كرد و اصلا هم برايم مهم نبود كسي وسط تحريريه چشم هاي قرمز من را ببيند.
حالا كه مي نويسم شام غريبان بچه هاي فاطمه (س) است. گفتم براي اهالي كافه هم اين شعر را روي تابلوي اعلانات كه خيلي وقت است خالي است بنوسيم و اميد كه به دلتان بنشيند.

